تبليغاتX
عکسام

عکسام

فرصتی برای نمایش عکسهای من

عکس بازار فرش شهر اراک

عراق عجم(استان مركزي كنوني) دير زماني يكي از كانون هاي اصلي توليد و تجارت فرش در ايران زمين بود و آوازه فرش بافان اين ديار چنان در فرنگ (اروپا) پيچيده بود كه اروپائيان مبادرت به تاسيس دهها تجارتخانه فرش در سلطان آباد(اراك كنوني) كرده بودند.سالین سال اراک را فقط با فرش های  بافنده هایش می شناختند . مهاجرین ارامنی اغلب به کار حسابداری برای خارجی ها که غالبا" انگلیسی بودند مشغول بودند . رونقی داشت کسب و کار تجارت فرش اراک  در روزگاران قدیم .

وقتي سخن از فرش ايالت عراق عجم به ميان مي آيد بي گمان كمتر خبره اي است كه انگشت اشاره خود را به سوي فرش مالميري به عنوان يكي از فرش هاي مشهور اين ايالت نشانه نرود.

فرش ساروق وفرش جیریا و حتی  فرش بافنده های محلی اراک که روز و روزگاری شهرت و آوازه ای داشتند اکنون  فقط یادو خاطره ای از آنها باقی مانده که یاد ها هم  رو به زوال اند.

 

- - - - - - -

پ . ن نامرتبط  ۱  :  فلفل سبز

پ . ن نامرتبط  ۲ : مشاور عالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

 

بازهم پاییز آمد ...

مثل همیشه با خود زیبایی ها و سردی ها را به ارمغان آورد .

شاید بهانه ای باشد که شبهای طولانی بیشتر در کنار یکدیگر بودن را حس کنیم .

شاید قدم زدن های طولانی زیر باران لذیذ  پاییزی  برخی صمیمیت های رفته را بازشوید .

شاید بهانه ای باشد بهتر ببینیم .

شاید ...  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

 

استاد مجید ناگهی

نشست دو روزه عکاسی با حضور مجید ناگهی

به همت خانه عکاسان حوزه هنری استان مرکزی و پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، کارگاه عکاسی با حضور استاد مجید ناگهی در محل حوزه هنری استان مرکزی در روزهای 2 و 3 آبان ماه برگزار گردید. در این کارگاه 2 روزه که با حضور عکاسان و علاقمندان به هنر عکاسی تشکیل شد مجید ناگهی مباحثی همچون عکاسی مستند اجتماعی و همچنین حضور عکاس در محیط و برخورد با آن و خلاقیت در حضور و ... مطالبی را ارائه نمود. در این برنامه همچنین با پخش آثار عکاسی منتخب عکاسان جهان به بررسی محتوایی و تکنیکی آثار نیز پرداخته شد. پخش آثار عکاسی هنرمندان اراکی به همراه نقد و بررسی و همچنین آموزش کاربردی تاریکخانه دیجیتال از دیگر برنامه های این کارگاه آموزشی بود.

مجید ناگهی متولد 1349 و دانش آموخته کارشناسی علوم ارتباطات است. وی از سال 69 به عکاسی رو آورد. این هنرمند تاکنون در بیش از 30 نمایشگاه انفرادی و گروهی در داخل و خارج کشور حضور داشته است.

روز اول عناوینی همچون ردپای عکاس در آثار مستند و مستند اجتماعی، بررسی و نمایش آثار جیمز نچوی و کار عملی عکاسی توسط استاد مجید ناگهی مطرح شد و در بعد از ظهر روز دوم کار عملی عکاسی در محیط بازار سنتی اراک انجام گرفت .

حرکت فرهنگی و نگاه خوب خانه عکاسان حوزه هنری اراک در برخورد با مقوله آموزش برای هنرجویان شایسته تقدیر  و در خور ستایش است .

انعکاس اخبار مربوطه را در اینجا  و  نیز اینجا  هم می توانید ببینید .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

 

 

به ندرت حال مرامي فهمي

به ندرت حال تورامي فهمم

فقط آنگاه !

      كه درمرداب ديدار كنيم

حال هم رادرمي يابيم .

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ.ن نامرتبط ۱ : تصمیم جدید غالب هنرمندان 

پ.ن نامرتبط ۲ : بی مهری برای مهر 

پ.ن نامرتبط ۳ : مفهوم برادر بسیار خوب 

پ.ن نامرتبط ۴ : نتیجه تراکم معنویت در میهن عزیز اسلامی 

پ.ن نامرتبط ۵ : سوت زدن بدون صدقه دادن 

پ.ن نامرتبط ۶ : به اندونزی هم رسیدیم !

پ.ن نامرتبط ۷ : یک تلنگر ناقابل 

پ.ن نامرتبط ۸ : تلاش برای بقا 

پ.ن نامرتبط ۹ : پنیر های صدا و سیمانی  

پ.ن نامرتبط ۱۰ : ورژن جدیدی از چوپان دروغگو ! 

پ.ن نامرتبط ۱۱ :  چرا پیاده شد ؟

پ.ن نامرتبط ۱۲: سابقه قاچاق زنان در ايران

پ.ن نامرتبط ۱۳: شهر کدوها جالب است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

چوپان دروغگو به روايتي ديگر...
یکی بود یکی نبود.
چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد.
مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود.
چوپان،‌ هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند.
سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ...
مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است.
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها.
چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد.
هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است.
یکی از مردم، به بقیه گفت:
ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است.
بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگیرید...
ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند.
برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند.
از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که:
عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش،  چوب، گوسفندها و سگها را به آنها سپرده باشید...

نقل از  Kosarimehr, Shapour

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

فرقی نمی کنه که عکاس کجا هستی و برای چه خبرگزاری و یا کدام روزنامه کار می کنی ! اصلا" فرقی نداره که عکاس هنری هستی یا نیستی ... اینکه مشکلات پیش آمده برای شما در تهران است یا اصفهان یا تبریز و اراک هم هیچ تفاوتی ندارد  ... مهم این است که شما عکاس هستید و برای عکاسی کردن در فضای کوچه و بازار معمولی هم باید کاملترین و جدید ترین مجوز ها را داشته باشی ... متاسفانه در مملکت ما که هر کسی خود رامسئول برخود با عکاس می داند بدترین برخورد ها و زشت ترین رفتار ها با این قشر زحمت کش می گردد  .شدت تاسف بدان جا رسیده است که در برخی اماکن که تصور می کنی توریستی تر هستند و با عکاس جماعت بیشتر برخورد داشته اند هم اگر چنانچه فقط پول خوبی  بدهی می توانی از آنها و سوژه هایت عکس بگیری .در کارگاهها و تورهای عکاسی همیشه یکی از دغدغه های شرکت کنندگان نداشتن همین مجوز ساده است . فضای فاقد اعتماد هم سبب شده که مشکلات پیچیده و مضاعف بشوند .   مطلب زیر از من نیست بلکه من عینا " آن را از سایت خانه عکاسان تبریز  نوشته آقای خلیل غلامی  برای شما منتقل می کنم شاید کمی قابل تامل و در خور توجه باشد .

با هم بخونیم :

در گورستان وادی رحمت  عکس میگرفتم که جوانی بازویم را گرفت و گفت حق نداری. گفتم من خبرنگارم و کارت هم نشان دادم. و گفت آقای جلالی گفته کسی حق نداره عکاسی بکنه. مگر این که مجوز ما را داشته باشد.دسته‎های عزاداری هیچ کارتی را قبول ندارند.عکاسی از درون مصلا با هیچ کارتی امکان پذیر نیست.برای گزارش تصویری از فوتبال، کارت خبرنگاری به درد نمی‎خورد باید کارت آی دی هم بگیری و کاور بپوشی.در خیابان یک پلیس مانع عکاسی ما می‎شود. کارت خبرنگاری و کارت انجمن مطبوعاتی هم به درد نمی‎خورد.لباس شخصی اصلا کارت نمی خواهد ولی یک تعداد عکس‎هایت را پاک می‎کند.در کنار دریاچه‎ی خشکیده‎ی اورمیه مردی به زور از ما کارت میخواهد. او با زیرکی تمام جوری پلیس را خبردار کرد که انگار دزد گرفته است.درون بازار سرپوشیده‎ی تبریز مردی تهدید میکند که اگر باز هم عکس بگیری به پلیس خبر خواهد داد.در جشنواره‎ی فیروزه برای چند عکاس مهمان مشکلی پیش آمده بود که من به عنوان دبیر اجرایی رفتم کلانتری و کارت شناسایی جشنواره با امضای سرهنگ فرامرزی (معاونت اجتماعی نیروی انتظامی) نیز هیچ اعتباری کسب نکرد و کم مانده بود که خود مرا بازداشت کنند.در روستای لیقوان یک قاطرچی کم مانده بود ما را زیر لگد بگیرد که حق ندارید عکس بگیرید.در یکی از مجتمع‎های مسکونی هیأت مدیره فقط مجوز خودش را قبول داشت.با وجود مجوز از روابط عمومی راه آهن تهران در مسیر راه اندیمشک پلیس مانع عکاسی می‎شد.با وجود مجوز از مدیر رجای تبریز نتوانستیم از ایستگاه راه آهن مراغه عکس بگیریم.شهرداری هیچ کارتی به عکاس خودش نمی‎دهد و در عوض هر جا سر و کله‎ی عکاس را ببیند مجوز میخواهد.در مصاحبه‎ی آقای شفق (مدیر عامل تیم تراکتور) که مدت نیم ساعت عکاسی میکردم با ورود دوربین تلویزیون فورا خود را مرتب کرده، کت‎اش را پوشید و برای مدتی مصاحبه را قطع کرد.خلاصه این که صد تا کارت و مجوز هم که داشته باشی باز کم میآوری (علاوه کنم کارت‎های موتور، بیمه، گواهی، کارت ملی، سند و شناسنامه را که همه در جیبام باید باشند). تقریبا برای هر کوچه و پس کوچه‎ای باید کارت و مجوز مجزایی داشته باشی. هر کسی میتواند از راه برسد و مجوزت را بخواهد. جوری بازویت را میگیرند که یکهو فرار نکنی. مثل این که جاسوس اسراییل گیر آورده. هر کسی میتواند با خشن کردن چهرهاش خود را مأمور اطلاعاتی جا بزند. به نظر می‎رسد اهمیت دوربین عکاسی در ایران به اندازهی هیچ کجای جهان نیست. کسی که در ایران موفق شود عکاسی کند می‎تواند در عرض چند سال به عضویت بهترین آژانس‎های جهان در بیاید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

 

جمله روز : آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره  خود مي گويند.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ.ن  نامرتبط ۱ : به نظر شما در صورت بروز زلزله شدید در تهران  چه باید کرد  ؟  جالبه بخونید و  لذت ببرید از ترس و واهمه همه تهرانی های با ادعا و پولدار و ترسو و بانمک که کامنت گذاشته اند .

پ.ن نامرتبط ۲: این ها را پیشنهاد می کنم خاطرات یک عاقد   و  یادداشتهای یک دختر حاجی

پ.ن نامرتبط ۳: هر دم ازاین باغ بری می رسد !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی  

 

I dreamed I had an interview with God
در رویا دیدم که دارم با خدا حرف میزنم

God asked
خدا از من پرسید

?So you would like to interview me
مایلی از من چیزی بپرسی؟

I said, If you have the time
من گفتم، اگر وقت داشته باشید

God smiled
با لبخندی گفت

My time is eternity
وقت من ابدی است

?What questions do you have in mind for me
چه پرسشی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

I asked
پرسیدم

?What surprises you most about human kind
چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟

God answered
خدا پاسخ داد

That they get bored with childhood
آدم ها از بودن در دوران کودکی خسته می شوند

They rush to grow up, and then
عجله دارند زودتر بزرگ شوند، و سپس

long to be children again
حسرت دوران کودکی را می خورند

That they lose their health to make money
اینکه سلامتی خود را صرف کسب ثروت می کنند

And then
و سپس

Lose their money to restore their health
ثروتشان را دوباره خرج بازگشت سلامتیشان می کنند

That by thinking anxiously about the future
چنان با هیجان و نگرانی به آینده فکر می کنند

They forget the present
که از زمان حال غافل می شوند

Such that they live in neither the present
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند

And not the future
و نه در آینده

That they live as if they will never die
اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هیچوقت نخواهند مرد

And die as if they had never lived
و آنچنان می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند

God's hand took mine
خداوند دستهای مرا در دست گرفت

And we were silent for a while
و ما برای لحظاتی سکوت کردیم

Then I asked
سپس من پرسیدم

As the creator of people
به عنوان خالق انسانها

?What are some of life's lessons you want them to learn
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند؟

God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد

To learn they can not make any one love them
یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

But they can do is let themselves be loved
اما می توانند طوری رفتار کنند که محبوب دیگران شوند

To learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد

But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

To learn to forgive by practicing forgiveness
یاد بگیرند دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی

To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love

یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید

But it can take many years to heal them
ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید

To learn that there are people who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند

But simply have not yet learned how to express or show their feelings
ولی نمیدانند چگونه احساسشان را ابراز کنند

To learn that two people can look at the same thing
یاد بگیرند و بدانند دو نفر می توانند به یک موضوع واحد نگاه کنند

But see it differently
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست همدیگر را ببخشند

But they must also forgive themselves
بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

Thank you for your time, I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

?Is there anything else you would like your children to know
آیا چیز دیگری هم وجود دارد که دوست داشته باشید تا آنها بدانند؟

God smiled and said
خداوند لبخندی زد و پاسخ داد

Just know that I am here
فقط اینکه بدانند من اینجا "با آنها" هستم

ALWAYS
همیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

 

 

 به شدت اعتقاد دارم که سوتفاهم جزو انکار ناپذیر زندگی روزمره همه ما است . این شدت اعتقاد من را بسیاری از دوستان قدیم و جدید و همکاران و اقوام و نزدیکان می دانند . داستان زیر از من نیست ولی برایم ارسال شده بود و چون پیرامون مبحث شیرین سوتفاهم بود برای شما منتقل کردم شاید لذت ببرید

سوء تفاهم

مرد از زن که به شدت احساس زیبایی می‌كرد، پرسید: ببخشید، شما "شارون استون" نیستین؟

زن با عشوه گفت: نه... ولی...

و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر می‌كردم. چون...

زن حرفش را برید، ولی همه می‌گن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه می‌‌كنن. به خاطر این‌كه "شارون استون"، زن خوشگلیه، ولی شما

متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فكر كردم شما نباید "شارون استون" باشین.

زن تازه فهمید كه رو دست خورده، با عصبانیت فریاد كشید: بی‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟

مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچ‌كدوم فكر نمی‌كنن كه شبیه "شارون استون" هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چی؟

مرد گفت: چون شما فكر می‌كردین كه شبیه "شارون استون" هستین، خواستم از اشتباه درتون بیارم.

زن دوباره عصبی شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردی توضیح داد: عرض كردم كه، والده من یه همچی تصوری راجع به خودش نداره،

ولی چون شما یه همچی تصوری دارین...

زن فریاد كشید: اصلا به تو چه كه من چه تصوری دارم.

و كیفش را برای هجوم به مرد بلند كرد. مرد خود را عقب كشید و خواست كه به راهش ادامه دهد.

اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفری هم كه از سر كنجكاوی جمع شده بودند، ترجیح می‌دادند

دعوا ادامه پیدا كند.

یك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنین تا تكلیف معلوم بشه.

دیگری گفت: از شما بعیده آقا! آدم به این باشخصیتی! (و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد).

و سومی گفت: این خانم جای دختر شماست. قباحت داره ولله.

زن بر سر مرد كه از او فاصله می‌گرفت، فریاد كشید: هرچی از دهنت دربیاد، می‌گی و بعد هم مثل گاو

سرتو می‌اندازی پایین می‌ری؟

یك نفر پرسید: چی شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟

زن همچنان كه به دنبال مرد می‌دوید و سه، چهار نفر دیگر را هم به دنبال خود می‌كشید،

گفت: از مزاحمت هم بدتر. مردیكه كثافت.

در كلانتری پیش از آنکه افسر نگهبان پرسشی بكند،

زن گفت: جناب سروان! من از دست این آقا شاكی‌ام. به من اهانت كرده.

افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهای جوگندمی‌اش را مرتب می‌كرد، چرخاند و گفت: درسته؟

مرد گفت: من فقط به ایشون گفتم كه شما شبیه "شارون استون" نیستین.

اگه این حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه می‌كرد.

زن، روسری‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحنی مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگیرد.

افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.

زن گفت: اصلا به ایشون چه مربوطه كه من شبیه كی هستم؟

افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ایشون شبیه كی هستن؟

مرد گفت: شما اكواین؟

افسر نگهبان گفت: اكو چیه؟

مرد گفت: منظورم آمپلی فایره كه صدا رو تكرار می‌كنه.

افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همین جامعه زندگی می‌كنم. چطور می‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم

بی‌تفاوت باشم. یه پیرزنی رو دیروز دیدم كه فكر می‌كرد، سوفیالورنه. آن‌قدر طول كشید تا من حالیش

كنم كه اینطور نیست. آخرش هم فكر كنم نشد.

دیروز اتفاقا كلانتری سیزده بودیم. پیش سروان منوچهری. به خاطر همچین شكایت مشابهی.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاری از جیبش درآورد و برگه‌های بلند

پیش رویش را مرتب كرد: پس این مزاحمت برای خانم‌ها كار هر روز شماست.

مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهی وقت‌ها هم روزی دو بار.

البته فقط خانم‌ها نیستن. با خیلی از آقایون هم همین مشكل رو دارم.

بعضی‌ها فكر می‌كنن "مارلون براندو" هستن، بعضی‌ها فكر می‌كنن "آرنولد" هستن.

تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپیشه‌ها نیست.

زن آینه كوچكی از كیفش درآورد و با دستمال كاغذی، خرده ریمل‌های زیر چشمش را پاك كرد و در حالی

كه آینه را در كیفش می‌گذاشت، گفت: یه مزاحم حرفه‌ای! خوب شد كه به دام افتادی.

افسر نگهبان گفت: البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت خستگی‌ناپذیر بروبچه‌ها.

زن با تعجب گفت: بله؟!

افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون می‌دونیم.

زن با عشوه گفت: وا؟ چایی نخورده فامیل شدیم.

افسر نگهبان زهر متلك زن را ندیده گرفت و فریاد زد: آشتیانی! چایی بیار.

سربازی در را باز كرد و پاهایش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.

مرد گفت: ببین جناب سروان! من مزاحم حرفه‌ای نیستم. فراری هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا

كه تذكری داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتریش هم رفتم. به هیچ‌كس هم بدهكار نیستم.

افسر نگهبان به تلخی گفت: بقیه حرفها تو دادگاه. و كاغذی پیش روی مرد گذاشت
 

و گفت: مشخصاتتو بنویس.

مرد سریع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند.

افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنویسین.

تا آشتیانی در بزند و اجازه بگیرد، پایش را بكوبد و چای‌ها را روی میز بگذارد،

زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروری كوتاه به زن گفت: این شماره تلفن منزله؟

زن گفت: بله، خونه خودمه.

افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبایل رو هم بدین. شاید لازم بشه.

زن خواست كاغذ را پس بگیرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكی را به او داد و گفت: روی همین هم

بنویسین كفایت می‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبایل بدم؟

افسر نگهبان مكثی كرد و گفت: خب بدین، اشكال نداره.

مرد گفت: آخه من موبایل ندارم.

افسر نگهبان دندانهایش را به هم سایید: پس چرا می‌پرسی؟

مرد گفت: می‌خواستم ببینم اشكالی نداره من موبایل ندارم؟ آخه از قوانین بی‌اطلاعم، اینه كه...

افسر نگهبان گفت: نه، اشكالی نداره. و به زن گفت: علت شكایت رو چی بنویسم؟

و به جای زن، مرد جواب داد: بنویسین من به ایشون تهمت زده‌ام كه شبیه "شارون استون" نیستین.

و به زن گفت: اگه اهانت دیگه‌ای به شما كرده‌ام، بگین.

زن گفت: خب این خودش یه جور مزاحمته دیگه.

مرد گفت: ولی شما به من گفتین: بی‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌های دیگه كه حالا بعد من در شكایتم

مطرح می‌كنم.

زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصبانی بودم.

و به افسر نگهبان گفت: حالا باید چه كار كرد؟

افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكمیل شد، می‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضی حكم می‌ده.

مرد پرسید: در مورد این‌كه ایشون به "شارون استون" شباهت داره یا نداره قضاوت می‌كنن؟

و با خود ادامه داد: كار قاضی هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزدیك بررسی كنه.

افسر نگهبان گفت: نخیر، در مورد اهانت و ایجاد مزاحمت شما قضاوت می‌كنن. و به ساعتش نگاه كرد و

گفت: ضمنا حالا دیگه وقت اداری تموم شده.

شما امشب اینجا می‌مونین تا فردا صبح راهی دادگاه بشین.

مرد به زن گفت: من حالا كه بیشتر دقت می‌كنم، می‌بینم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما خیلی هم

بی‌شباهت به "شارون استون" نیستین.

زن گفت: واقعا می‌گین؟!

مرد گفت: واقعا. اگه این شباهت وجود نداشت، چرا من از میون این همه هنرپیشه،

اسم "شارون استون" رو آوردم؟!

زن گفت: خیلی‌ها بهم می‌گن. آرزو دارم یه بار با "شارون استون" روبه‌رو بشم، ببینم خودش چی میگه.

مرد گفت: اون هم حتما به این شباهت اعتراف می‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من می‌خوام شكایتمو پس بگیرم.

واقعا حوصله دادگاه و دردسر و این حرفا رو ندارم. این كاغذارو هم پاره كنین بریزین دور.

افسر نگهبان گفت: نمی‌شه. قانون وظیفه خودشو انجام می‌ده.

زن با تعجب پرسید: وقتی من از شكایتم صرف‌نظر كنم.؟

افسر نگهبان گفت: باشه. تكلیف قانون چی می‌شه؟

مرد گفت: قانون كه شماره موبایل ایشون رو داره.

افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولی خودم یه جوری حلش می‌كنم.

مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: یه سؤالیه كه از اول كه آمدیم

اینجا تو ذهنم موج می‌زنه، می‌شه بپرسم؟

افسر نگهبان در حالی كه كاغذها را پاره می‌‌كرد، گفت: بپرس.

مرد گفت: می‌خواستم بپرسم شما "شرلوك هلمز" نیستین؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

تصویر امامزاده وفس

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی ...
 

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟


لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.


اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.


و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ . ن :  این روزها . . . هیاهوی بسیار برای هیچ

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

هیچ فکر کرده ای ماه های ایرانی به چه معناست ؟

فروردین
فروردین نام نخستین ماه و فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر می‌برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می‌روند.

اردیبهشت
اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:
جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است.

خرداد
خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می‌باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.

تیر
تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شده که یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می‌شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می‌شود و کشتزارها سیراب می‌گردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می‌دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.

امرداد
امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:
اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال می‌شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از :
نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.

شهریور
شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور می‌دانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می‌شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.

مهر
در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می‌شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی‌ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می‌شتابد.
آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم ((میترس))می‌ستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر مخلوط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.

آبان
در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می‌شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان می دانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می‌گیرد.

آذر
در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می‌گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت می دادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد.

دی
در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می‌پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

بهمن
در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می‌دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار می‌رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می‌خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می‌شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.

اسفند
دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ می‌باشد.

پ.ن نامرتبط  :  اوضاع خراب تر از این حرفهاست ! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

گابریل مارکز

 

گابریل گارسیا مارکز رمان نویس مشهور جهان میگوید


در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

همه پدر ها روزی پسر بودند

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.

بعد از مدت کوتاهی پير مرد برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامی که کلاغي روي پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است...
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هيچ وجه عصبانی نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتری نسبت به او پيدا می‌کردم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   | 

عقاب باغ وحش اراک

آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فكر كن
هیچكس را تمسخر مكن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب كن
به شرر و دشمنی كسی راضی مشو
تا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
كسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هركس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیكی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیكی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاك و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار كن كه بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و كین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین كه تو را نادان ندانند
اگر خواهی از كسی دشنام نشنوی كسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباشانجمن نزدیك دروغگو منشین
چالاك باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا كار خود را به نیكی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچكس و هیچ آیینی پیمان شكنی مكن كه به تو آسیب نرسد
مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشك پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند

 * * * * * * * * * * *

پی نوشته بی مربط  : ارادت به چین و ماچین ...

پی نوشته نا مرتبط  :     با تقوا ترین می رود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت   توسط شهرام صاحب الزمانی   |